|
|
تن ات به خوابی که در آن درخت انگور بودم ،
پیچک شد ؛
و باکره گیم ، تمام ، هیچک ...
من در هوسی می سوختم
که شرر از خواب موهوم تو می گرفت ،
با تو رقصیدم ،
هیزم بزمت شدم ،
شراب از رگم بر شعله اش ریختم ...
سرد بودم که پنداشتم گرمترم می خواهی ؛
زمان برد که بفهمم
پیراهن سیاهی که حرفش را زده بودی ،
سرنوشت محتوم کپّه ی چوبی است ،
که به آتش سپرده اند ،
خاکستر ... .