|
|
با من بمان ای تو خوب
ای یگانه .
برخیز! برخیز! برخیز!
با من بیا
ای تو از خود گریزان .
من بی تو
گم می کنم راه خانه ...
با من سخن
سر کن ای ساکت پر فسانه
آئینه بی کرانه .
*********
تو برام نهایت خواستنی
مثل خون در همه رگهای منی
هر که هستی تو برام نهایتی
تو مقدسی , تو پاک به آیتی
ذره ذره تن وجودمی
پاک مثل لحظه سجودی
گاهی آرامش شبهای منی
گاهی فریادی و غوغای منی

هر چه کردی با دلم گفتم که نوش...
اما...
آخرین زخمت اگر بر دل نشست...
بدترین بود و مرا بر باد داد...
اول به وفا می وصالم بر داد
چون سست شدم جان جفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم به بادم بر داد !
خدایا مرا در چه رویایی تنها گذاشتی امروز . زیر بید پیر با پیراهن سپید منتظرت بودم ، گل سرخی آورده و سینه ای پر درد و چشمانی اشک آلود . چشمهایم به دور دست خیره ماند و خون گرفت ، بغضم گلویم رافشرد و فریاد درونم مرا از این عالم جدا کرد . در ابهام بودن و نبودن به دنبال فرشته هایت میگشتم که وعده آمدنشان از هزار تو در توی کلام پاکان درگاهت به چشم دیده بودم و به جان خریده . هر کجا را می نگریستم بوی تو بود و نشانه هایت - اما خودت نبودی - فریاد زدم نیامدی و زمینی ها مرا از رویایم ربودند ...