|
|
شب است و باز دلم بهرٍ دیدنت تنگ است
دقیقه ای که تو دوری هزار فرسنگ است!
ندانمت زکجایی و کیست در نگهت
جز اینقدر که صدای دلت خوش آهنگ است !
خدایا امروز دلم شور می زند . گویی قطعه ای را از جسمم ،روحمم، حالم جدا می شود . در انتظار خبری ناگهانیم .نمیدانم چه شده است . تو میدانی که رهایی از این درد با نفس که پایان می پذیرد ... اما مهربان از چرخش آن لب و دهان می ترسم . سخت مغموم حال خویشتنم و درمانده لطف فرشته ات . نمی دانم چه می شود مرا ، هر چه هست مقدر توست مهربان ... تقدیر را به دلم واگذار ... به دلم
زندگی را سپرده در ره عشق
به کف باد
هرچه باداباد !
وقتي تو رفتي از مشرق لبها, طلوع خنده ها رفت
وقتي تو رفتي از دست من وز دست ما, آئينه ها رفت
وقتي تو رفتي مهتاب بام آسمان كمرنگتر شد
وقتي تو رفتي د نيا به چشمم از قفس هم تنگتر شد
وقتي تو رفتي اندوه, شوق زندگي را از دلم برد
وقتي تو رفتي برگ درختان زرد شد, خورشيد افسرد
وقتي تو رفتي مرگ خنديد, در جمع ما انگيزه هاي زيستن مرد
اين شعر رو تقديم مي كنم به دوستي كه ديشب روحش به آسمانها پرواز كرد
آقا آرين خدا نگهدار
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفنی آسمون تر شد
گریه ی ابرا بد ترشد
گلا پژمردن ، وای گلا مُردن
شاخه هاشون زیر پا خم شد
ابرا باریدن ، دلا پوسیدن
قفس قناری تنگ تر شد
این دلم مُرده ، دستمو خونده
صبح تا شب بهونه آورده
بی خبر مونده ، از همه رونده
قاصدک خبر نیاورده
دیگه برگرد یار ، دیگه بس کن یار
این دلم از غصه داغون شد
بی تو من خستم ، درها رو بستم
همه جا واسم یه زندون شد
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفتی آسمون تر شد
گریه ی ابرا بد تر شد
دیگه برگرد یار ، دیگه بس کن یار
دل من از غصه داغون شد...
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما...
لحظه های بارانی
دلم پر است پر از لحظه های بارانی پرم ز گریه پر از گریه های طولانی
طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگی
شکسته دل ترم از ابرهای بارانی
بیا به دامنم ای اشک لحظه ای بنشین
مگر غبار دلم را دوباره بنشانی
بیا که چشم به راهت نشسته ام ای اشک
بیا که با تو شبم می شود چراغانی
شب است و خلوت و تنهایی و تلاطم درد
من و خیال تو گریه های پنهانی
به روی شانه ی دل سر نهاده می گریم
بیاد چشم تو آن نگاه پایانی
مرا در آبی چشمان خود رها کردی
چگونه بگذرم از موجهای طولانی
به وسعتی ندارد کرانه ، یعنی عشق
عبور می کنم اما به سمت ویرانی
بیا که با سر زلفت به هم گره خورده است
شب سیاه من و قصه پریشانی
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح
بیا به خلوتم ای آفتاب روحانی
میان این همه گلهای عشق پروده
به برگ تازه گلهای یاس میمانی
تو آرزوی منی با دلم هم احساسی
چرا برای دل من غزل نمی خوانی