|
|
در دیده به جای خواب آب است مرا زیرا که به دیدنت شتاب است مرا گویند بخواب تا بخوابش بینی ای بیخبران چه جای خواب است مرا
بگذار تا همیشه، حقیرترین غمها، یا ناچیزترین شادیهای خود را به هم بگوییم.... این اعتمادها، این همدلی با شکوه، هر دو حق و وظیفه عشق اند.
ایستاده ام بر لبهء پرتگاه
یا باید بپرم یا باید برگردم
انتخاب باید کرد
یا زندگی یا عشق ،
گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم بوسه را داد چو برداشت لبش از لب من توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم
يك چشم من اندر غم دلدار گريست چشم دگرم حسود بود و نگريست چون روز وصال آمد او را بستم گفتم نگريستي نبايد نگري
از رنجی خسته ام که از آن من نیست بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست با نامی زیسته ام که از آن من نیست از دردی گریسته ام که از آن من نیست از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
آرزوییست مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم ... صد حیف که آدمم !
|
آرشيو يادداشت ها آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |