|
|
در دیده به جای خواب آب است مرا زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا بخوابش بینی ای بیخبران چه جای خواب است مرا

بگذار تا همیشه،
حقیرترین غمها،
یا ناچیزترین شادیهای خود را به هم بگوییم....
این اعتمادها،
این همدلی با شکوه،
هر دو حق و وظیفه عشق اند.
ایستاده ام بر لبهء پرتگاه
یا باید بپرم یا باید برگردم
انتخاب باید کرد
یا زندگی یا عشق ،

گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم
که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم
بوسه را داد چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم
يك چشم من اندر غم دلدار گريست
چشم دگرم حسود بود و نگريست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگريستي نبايد نگري

از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم

آرزوییست مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم ... صد حیف که آدمم !

می گویی من و تو ما میشویم!
اما نه من و تو فقط تو می شویم
من هیچ...هیچم...